ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

یک روز خوب

به مناسبت ورود عمه به خاک میهن،یه مهمونیه کوچولو داشتیم خونه ی مامان جون، خیلی شب خوبی بود و خیلی خوش گذشت،به پسری که از همه بیشتر... تی شرت سوغاتیه عموحافظ از مشهد بلوز شلوار سوغاتیه عمه سلیمه از آلمان محبت دایی و خواهر زاده هنگام شام خوردن بابا و پسری مشغول تمرین ...
22 بهمن 1391

مرد شدی دیگه

مرد شدی دیگه، دوست داری با مردها باشی، حالا مامان بیا بهم بگو چند چند شدن؟ بغل دایی وحید در حال تفکر... ...
19 بهمن 1391

تو که چشمات

تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبه ... تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه... ...
19 بهمن 1391

از اون دوشنبه تا این دوشنبه

٢شنبه هفته پیش بعد از مدتی مریض داری، رفتیم خونه ی خاله منا، و چقدر هم مزه داد، بعد از مدتها دخترداییهام و نوه های داییمو دیدم و بهم چسبید، الهام جون نوه ی داییم هم بهت این هدایای خوشگل و داد... اینم بخش خوشمزه ی خونه ی خاله منا شب هم مادرجون و عموها اومدن خونمون... 3شنبه میلاد پیامبر، بابا رفت سرکار، از صورتت دونه زدن شروع شد، ظهر کمر و شکمت هم دونه زد، داشتم دق می کردم، کلی گریه کردم، بابا هم کار داشت، خلاصه عصری خودشو رسوند خونه، روز تعطیل بود و دکترت هم که نبود، تصمیم گرفتیم تا فرداش صبر کنیم بعد ببریمت دکتر، که خدا رو شکر چهارشنبه هیچ اثری از دونه نبود، نمی دونم بدنت ضعیف شده ب...
19 بهمن 1391